نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

در واقع خدا و عشق هم معنی هستند. زندگی با عشق همان زندگی با خداست.شناخت عشق،شناخت خداست.هیچ دلیلی برای وجود خداوند بجز عشق نیست،همچنین هیچ راهی برای پرستش او به غیر از عاشق شدن وجود ندارد.

و اما معبد عشق در دل همه وجود دارد.نیازی به ساختن این معبد نیست.مدتهاست که این معبد را فراموش کرده ایم و تنها باید آن را دوباره به یاد آوریم.تنها کاری که لازم است انجام دهیم این است که دوباره به دلهای خود بازگشت کنیم. 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :وین دایر




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

خدا،انسان و عشق

این است "امانتی"که بر دوش آدم،سنگینی می کند

و این است آن "پیمانی"

که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم

و "خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم

ما برای همین "هبوط" کردیم

 و این چنین است که به سوی او باز می گردیم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

روبروی من و چشمات انتظار یه چراغه

زیر سقفی که نجیبه فرصت بوسه چه داغه

آینه های مهربونی تو به تو تا بی نهایت

شونه هامون جای قصه سرامون گرم رفاقت

روبروی من و چشمات اتفاقی پا به ماهه

چشمای تو سهم عشقه چشمایی که سرپناهه

بوی عطر پیرهن تو برده هوش از عطر شب بو

به نگاه تو حسوده چشمای قشنگ آهو

سمت و سوی وسعت تو سمت و سوی آسمونه

حرف بارون با تنت نیست حرف تو رنگین کمونه

داشتن تو یه قراره بین قلب من و دریا

شور شعر و شوق شعری دیدنت وقت تماشا

کاشکی چشمات مال من بود با یه رنگ عاشقونه

بغضمو بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

ترسم از اینکه روزی یک مرد وفادارم باشد

برف ببارد و اما او عاشق باران باشد!

ترسم شاید روزی عشق تنها یادگار من باشد

رنگ غم بپاشد و از من تنها یک خط بر یاد باشد!

می ترسم ! دوستم داشته باشند اما نه به قیمت روز

اینها هیچکدام فروختنی نیست اما هر چیزی ممکن باشد

می ترسم حیف کنم این جوانی را از بهر دو روز

نمی دانم زندگی شاید همین دو روز باشد!






کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

تو رو تو گریه می بوسم

تو را که غرق لبخندی

رو این حالی که من دارم

چرا چشماتو می بندی

بزار این آخرین بوسه

تمام باورت باشم

بزار فردا تو این خونه

تو آغوشه تو پیدا شم

نمی دونی کنار تو حالی داره بیداری

بزار باور کنم امشب توام حاله منو داری

نمی دونی چه آشوبم

ازاین آرامش خونه

ازاین رویای شیرینی که می دونم نمی مونه

چقدر این حس من خوبه

همین که از تو می بینم

همین که هر نفس امشب

هوامو از تو می گیرم

نمی دونی کنار تو حالی داره بیداری

بزار باور کنم امشب توام حاله منو داری

نمی دونی چه آشوبم

ازاین آرامش خونه

ازاین رویای شیرینی که می دونم نمی مونه




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

نه می شه با تو سر کنم

نه می شه از تو بگذرم

بیا به داد من برس

من از تو مبتلا ترم

 بگو کجا رها شدی

بگو کجای رفتنی

من از تو در گریزو

تو چرا همیشه با منی؟

کسی به جز تو یاره من نیست

گذشتن از تو کاره من نیست

به جز خیال تو هنوزم

ببین کسی کناره من نیست

دوباره تبت داره نفسمو می گیره

دوباره هوا داره پی عطره تو می ره

این خونه بی تو طاقت زندگی نداره

حتی نفسام تو رو به یاده من می یاره

کسی به جز تو یاره من نیست

گذشتن از تو کاره من نیست

به جز خیال تو هنوزم

ببین کسی کناره من نیست




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

روزها می گذرد ثانیه ها با تیک تیکشان سپری شدن

زندگی را به گوش ما می رساند.

و جاده ها با مسافرانش گوش زدی به ما می دهد که همه ما روزی مسافر این قصه و حکایت هستیم.

و روزی از این جاده ها می گذریم  جاده های زندگی را به پایان    می رسانیم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

 خواهم نوشت از گرمی تو

خواهم نوشت از صداقت بی انتهایت

از تو، از تو که خواهی رسید به دستهای من

از تو که همیشه در دل تنهای من هستی

خواهم نوشت و همیشه در دل من خواهی ماند

ای که آغازگر عشق من،ای که شبنم من با تو

ای که بهانه من ای تک سوار قصه های عشق

ای که با تو زندگی معنای دیگری دارد

تو با یک رنگی خواهی آمد

و با دستهای گرم تو خواهم ماند تا لحظه های آخر

و با نوازش گرم تو آرامم خواهی کرد

ای تک سوار اسبهای سپید جنگل سبز

دوستت دارم ای نازنین ای سپیدی رویای من

به یاد تو سرودم ای رویای من




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

 آشکار است که خداوند صلاح ندیده است که ما همه ثروتمند،قدرتمند یا بزرگ باشیم ولی او اراده کرده است که همگی دوست یکدیگر باشیم.

God evidently does not intend us all to be rich,or            powerful or great,but he dose intend us all to be friends




کلمات کليدي :متن انگلیسی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

بی امان در جاده های تنگ و باریک

با هزاران لحظه های دور و نزدیک

با قایقی تخته ای در بستر آب

با هزاران امواج نزدیک،نزدیک

آب آمد تا بستر عشق

تا گذرگاه ساحل شوق

با دو شاخه ای از گلهای شقایق

تا رسیدن در دست عاشق

تقدیمی شد دوباره به ساحل معشوق




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

 من در هر ستاره، در جلوه ی هر مهتاب

در عمق تیره ی هر شب

در طلوع، در هر غروب

چشم به راه آمدن توام

بیا،هر شب بیا!

از ستاره ها نشان مرا بپرس

از مهتاب سراغ مرا بگیر

از سکوت کهکشان ها

زمزمه ی مهرجوی مرا با خود بشنو!

بیا،هر شب بیا!

در خلوت هر مهتاب،تنهایم

در سایه ی هر شب،چشم به راهت گشوده ام

در پس هر ستاره پنهانم

در پس پرده ی هر ابر در کمینم

بر سر راه کهکشان،ایستاده ام

بر ساحل هر افق ، منتظرم

بیا،خورشید که رفت ، بیا

شب را تنها ممان.

تاریکی را بی من ممان.

من آن جا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی،

با دیو شب تنها نمانی.

دیو شب بی رحم است،گرسنه است،وحشی است،

خطرناک است،وحشتناک است.

پرنده ی معصوم و کوچک من!

آفتاب که رفت پرواز کن،

از روی خاک برخیز،

این خرابه غم زده را ترک کن!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :علی شریعتی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 فرشتگان روزی از خداوند پرسیدند:

بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری

غم را دیگر چرا آفریدی؟

خداوند گفت: غم را به خاطر خودم آفریدم

چون این مخلوق من که خوب می شناسمش

تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 راز عشق تو به خوابی ابدی

نرفت و دل من به سرابی

نگران برسر راهت

عطر آن خاطر چون موج به دریای نگاهت

و در اندیشه ی چشمان سیاهت

تو در آیینه ی مهتاب پر از نورو

من از روزنه ی عشق تو در

حسرت بیداری گلخند لبانت

می گشودم پرده از راز نهانت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 عشق، هدیه ای است...

جان دار مجسم!

حادث می شود

تحمیلش نمی توان کرد.

قلب را لب ریز می کند.

با عقل فهمیده نمی شود

به چنگ نمی آید.

مقدری ست که همه چیز را

دگرگون می سازد .

عشق ،هدیه است...

تردترین گران مندترین هر زنده گی.

دوست داشتن

دوست داشته شدن

و از نو شناختن هر روز.




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 اگر  بپرسی :

به چه عشق می ورزی؟

می شنوی:زندگی!

اگر بپرسی:

از چه می ترسی؟

می شنوی:زندگی!

اگر بپرسی:

به چه می خندی؟

می شنوی:زندگی!

زندگی،دیوانه وارترین تجربه یی ست

که امکانش به ما داده شده!

فرصتی برای انسان شدن

و انسان ماندن!

 

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

گلی را با عشق به تو هدیه می دهم!

عطرش به تو خواهد گفت،

که دوستت می دارم

می توانم عطر پنهانت را ببویم!

شکوه رنگش می باید به تو بگوید

که تو و دیوانگی هایت را دوست می دارم!

شکوفه اش می باید به تو بگوید،

که دوست می دارم تو را و سرزنده گی ات را!

پژمردگی اش باید به تو بگوید

که دوستت می دارم می خواهم در کنار تو پیر شوم!

گلی را با عشق به تو هدیه می دهم،

و می گویم:دوستت دارم!

چرا باورت نیست عاشقانه دوستت دارم!




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 چه داستان عجیبی ست

اعتماد دو دوست

که بی معاشقه،عریان

به هم در آمیزند.




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 به خواب رفتن در کنارت

در انتهای روزی بلند!

پاییدن نفس هایت

که رفته رفته منظم می شوند!

حس کردن لحظه ی غوطه خوردنت در رویاها...

دست محتاطم به دنبال لمس توست!

پیش از آن که خوابم به خود فرو برد،

حس کردن خوشبختی

در یک لحظه ،

کنار تو...




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 چگونه باید دوباره به عشق اطمینان کرد،

پس از تجربه ی شکستن ها و

زخم خوردن ها؟

عشق،دردآور است!

دوباره اطمینان کردن

به عشق

به تجربه ی لذت بخش امنیت!

عشق التیام می بخشد!




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

آرزوی من این است:

که دو روز طولانی در کنار تو باشم

فارغ از پشیمانی

آرزوی من این است:

یا بشوی فراموشم

یا که مثل غم

هرشب گیرمت در آغوشم.




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 هیچوقت دل به کسی نبند،

چون این دنیا این قدر کوچیکه که:

توش دو تا دل کنار هم جا نمی شه...

ولی اگه دل بستی...

هیچ وقت ازش جدا نشو

چون اون موقع است که این دنیا اونقدر بزرگ میشه

که دیگه پیداش نمی کنی..!




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 آدمها مثل کتاب می مونن

از روی بعضی ها باید مشق نوشت...

از روی بعضی ها باید جریمه نوشت...

بعضی ها رو باید:

چند بار خوند تا معنیشونو فهمید...

و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱/٦

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

 

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !




کلمات کليدي :داستان کوتاه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱/٦

 ای غروب تلخ و ای آسمان غبار گرفته

شما بر عشق من آگاهید

شما میدانید که من چقدر برای این گریزپای مهربان اشک ریخته ام

میدانید که مثل پادشاهی مغرور و زیبا بر قصر قلب من فرمانروایی میکند

می دانید...

شما بر همه رازهای من آگاهید

ولی من برای آرامش این سلطان بی جانشین باید از زندگیم بگذرم

از همه هستی و مستی ام

از عشق از امید از رویاهای شیرین...

ای خورشید که میروی تا در آنسوی مرزها ما را فراموش کنی

به او بگو که چقدر محتاج آغوش گرمش هستم

ای ابرها برای من بگریید...

برای سرنوشت تلخ و شیرینم

برای راه غم انگیز و شادی که در پیش گرفته ام...

اگر از عاشقی گفتم همیشه از تو می گفتم               هنوزم عاشقم اما به پای تو نمی افتم




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٥

اشکهایم جاریست و هیچ کس نیست که بپرسد که از چه می ترسم

من دلهره ای عجیب و بزرگ را تجربه میکنم

تجربه شیرینی که خاطره عشقی دیگر آن را آسیب میزند

او خسته و نا امید نمیخواهد که مرا به فراسوی اطمینان و امنیت برساند

نمیخواهد که مرا از این حسرت زجرآور و زرد رها کند...

برای نوشتن از تو واژه های تازه میخوام     واسه دلسپردگیهام من فقط اجازه میخوام

برای این همه احساس یه جایی گوشه قلبت   آینه ای در روبروی عشق بی اندازه میخوام

 




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٤

 

 

" دوستت دارم "  را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

 

این گل سرخ من است .

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن !

 که فشانی بر دوست ،

راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست !

در دل مردم عالم  _  به خدا  _

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید .

 

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

" دوستم داری " را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳

یک روز یک زن و مرد با ماشینا شون با هم تصادف ناجوری می کنن. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ...

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، راننده ی خانم بر میگرده میگه :
- آه چه جالب شما مرد هستید!
ببینید چه به روز ماشینامون اومده !
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم!
این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میده:
- اوه … "بله کاملا" … با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون خانم زیبا ادامه میده و میگه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم !

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.
زن هم با کمال خونسردی درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب میگه :
- نه عزیزم، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !




کلمات کليدي :داستان کوتاه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳


یکی عاشق بود... یکی عاشق نبود...؛هیچکس مثل خدا

عاشق معشوقش(ما انسان ها) نبود

یه روز عاشقش  بودم ،یعنی با تموم وجودم می

خواستمش اما... نمیدونم چرا خدا وسط عاشقی من بلند

گفت:-کات- اما دیگه نگفت:صدا-نور- حرکت

نمی دونم چرا؟شاید من

عاشقی و خوب بازی نکردم -اما بذارین یه چیزی ؛ به

حقانیتش قسم ،هم باهاش

خندیدم ،گریه کردم،حتی براش درد کشیدم.اما نمیدونم؟.

اون اصلا نقشش رو خوب بلد نبود بازی کنه.زیرِ صداش

یه جوری تملق بود-من عاشق بودم،اما اون معشوق نبود!!!

 

اینه که موضوع نوشته ام رو گذاشتم" یکی بود... یکی

نبود... غیر از خدای مهربون هیچکس دیگه عاشق نبود"

می دونید فیلم منم یه روزی به اکران در میاد.می دونید

کی؟قــــــیــــــامـــــــت

یه روزی با صدای بلند می گن:فیلم یکی بود... یکی

نبود... تا چند دقیقه دیگه روی پرده آسمون به نمایش در

میاد.

 

کارگردان:خدا

 

بازیگران:

 

خودم و اون وخدا

 

و با هنرمندی : شــــیـــــطـــــان

 

 امیدوارم اون روز از فیلم من بدتون نیاد!!!

 

تمام..




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست.



کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱/٢

21 جمله انرژی زا از آنتونی رابینز !!

 

یک به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

دو
با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید ، مهارتهای مکالمه ای مثل دیگر مهارتها خیلی مهم میشوند .

سه
همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همانقدر که می خواهید نخوابید .

چهار
وقتی می گویید "دوستت دارم" منظورتان همین باشد .

پنج
وقتی می گویید "متاسفم" به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .

شش قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .

هفت
به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

هشت
هیچوقت به رؤیاهای کسی نخندید . مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند .

نه
عمیقاً و بااحساس عشق بورزید . ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

ده
در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

یازده مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

دوازده
آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

سیزده
وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید ، لبخندی بزنید و بگویید "چرا می خواهی این را بدانی؟"

چهارده به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیتهای بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .

پانزده وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید "عافیت باشد "

شانزده
وقتی چیزی را از دست می دهید ، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

هفده
این سه نکته را به یاد داشته باشید : احترام به خود ، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن

هجده
اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .

نوزده
وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید ، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .

بیست
وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید ، کسی که تلفن کرده آن را درصدای شما می شنود .

بیست و یک
زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .

 


این پیام را پیش خود نگه ندارید و برای همه دوستان اینترنتی خود ارسال نمایید !!




کلمات کليدي :سخنان بزرگان




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱

عمری از عقل پرسیدم چیست؟راز، هستی؟

در جواب ماند مات و مبهوت ز عشق جویا شدم او را زمزمه ای کرد بر گوشم که:
(فرصتی است برای عشق بازی عاشقان با معشوق)

با آرزوی سالی که بدانیم عشق چیست؟و معشوق کیست؟

به امید سالی سرشار از عشق و آرامش و موفقیت.قلب




کلمات کليدي :بهار