نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٩

سلام دوستای وبلاگی

امیدوارم همتون شاد باشید.

ولی من نیستم .

ازتون می خوام که برام دعا کنید.

ازین حال بیام بیرون

دلم بد جوری غم داره

محتاجم به دعاهاتون




کلمات کليدي :دعا




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۳/٢۱




کلمات کليدي :عکس




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

به مناسبت ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا و گرامیداشت روز مادر

دستهایت را در کدامین غروب خورشید فرو برده ای که شفق را یارای دیدن حنانه اش نیست. برایم بگو ، رازهای کهنه و غبار خورده چشمهای عاشقت را، که هیچ قاب عکس قلمکار شده ای را ، قدرت به تصویر کشیدن معصومیتش نیست . برایم بگو ، خورشید دستهایت را از کدامین دیار عشق به ارمغان آورده ای که تلأ لو خورشیدش ، فلق تا به شفق را درهم نوردیده است و نسیم ؛ سالهاست عاشقانه بر جبین پر مهرت بوسه می گذارد و قامت سراسر مهرت را طواف می کند و چه زیباست قامتی که بر شانه بهشت سنگینی می کند.




کلمات کليدي :مادر




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی

 میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی

 میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی

میدانمت به بزرگی که خودت بزرگترینی

همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای هست تا بگویم خدایا دوستت دارم  . . . . .




کلمات کليدي :خدا




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

من چه کنم خیال تو منو رها نمی کنه

اما دلت به وعده هاش یه
کم وفا نمی کنه

من ندیدم کسی رو که مثل تو موندگار باشه

آدم
خودش رو که تو دل اینجوری جا نمی کنه




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

اگه دل ساده نبود،عاشق هر کی نمی شد

دل به هر کس نمی بست،اسیر هر چی نمی شد

اگه دل ساده نبود،به هر کسی دل نمی داد

دل به دریا می زد و تکیه به ساحل نمی داد

اگه دل ساده نبود،این درو اون در نمی زد

واسه آرزوهاش، کنج قفس پر نمی زد

دیگه عاقل می شد،دم به دم عاشق نمی شد

دم به دم نمی شکست،آیینه ی دق نمی شد

دیگه عاقل می شد، واسه خودش دل می سوزوند

دل به هر کی نمی داد،پای دل خودش می موند

دل که عاشق نباشه، که واسه ما دل نمی شه

دل عاشق که دیگه،هیچ جوری عاقل نمی شه

دل اگه با ما نساخت،خوبه ما با اون بسازیم

یه دفه به خاطرش،ساده بشیم دل ببازیم

اگه دل بچگی کرد،بازی عشقمون باخت

اگه دل سادگی کرد،دروغ از راس نشناخت

با همه سادگی هاش،از دل چشمه پاکتره

واسه خواستن تو،از همه سینه چاکتره




کلمات کليدي :شایا تجلی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

 برای اومدنت، لحظه شماری می کنم

من خزون دلم،با تو بهاری می کنم

نمی ذارم تو دلم،عشق تو هرگز بمیره

فراموشی تو رو از حافظه ی من بگیره

فاصله می خواد منو خسته و دلگیر بکنه

دلمو برنجونه،از عشق تو سیر بکنه

می خواد کم رنگ بکنه،خاطره های رنگی مو

تا که بد جلوه بده،عشق ب این قشنگی مو

امّا من عاشقتم،از عشق تو سیر نمی شم

پای عشقت می مونم،خست  دلگیر نمی شم

لحظه ها پر می زنن،با چه شتابی می گذرن

دم به دم رو به جلو،عقربه ها رو می برن

می خوان کاری بکنن،تا تو رو از من بگیرن

تا که من دست  نکشم،انگاری از ر نمی رن

امّا تو خوب می دونی،که من فقط یار توام

هنوزم کنج قفس،دلخوش دیدار توام

چشم به راهت می مونم،تا که تو از راه برسی

نمی ذارم تو دلم،جاتُ و بگیره هیچ کسی




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

غم گریز تو را

در درنگ بهانه هایم گم می کنم

می شکنم

و می گذارم تا شانه های من

در رگبار اندوه بی پایان تو

چشم انتظار جاده ای بماند

که تو به آن چشم دوخته ای!




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

من می خوام پیش تو باشم،نازنین برام دعا کن

واسه رسیدن من،نازنین خدا خدا کن

انگاری تموم نمی شه،فاصله بین من و تو

تو دعا کن برسونم،به گوش خدا صدامو

برو از خدا بخواه که

ما رو به هم برسونه

من فقط آرزوم اینه

یه روزی بیام به خونه

دل تنگ من اینجا،تاب تنهایی نداره

می دونم چشم قشنگت،هنوزم چشم انتظاره

جاده ها رحمی ندارن،جاده ها دورو درازن

دارن از فاصله هامون،واسه من قفس می سازن

می دونم که چشم برامی،می دونم دست به دعایی

آخه می رسه به گوشم،که می پرسی تو کجایی

دوری از دیار و خونه،پر و بال منو بسته

توی تنهایی و غربت،دل تنگمو شکسته

برو از خدا بخواه که

ما رو به هم برسونه

من فقط آرزوم اینه

یه روزی بیام به خونه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شایا تجلی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

می خواهم به کودکی ام باز گردم

به کوچه باغی که از آن می گذشتیم

با تو

دست در دست

شانه به شانه

به روزی که تمشک های نارس را می چیدیم

و طعم گس آلوچه را 

 با لذتی کودکانه می بلعیدیم!








نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

عشق من بدون تو

هیچکی قشنگی نداره

دل من بدون تو

رویای رنگی نداره

عشق من با تو فقط

منظره ها دیدنین

سیبای دنیا فقط

با دست تو چیدنین

بگو که دوسم داری

دوسم داری خیلی زیاد

بگو که دوسم داری

دلت فقط منو می خواد

بگو که دوسم داری

دوسم داری،دوسم داری

نکنه یه وقت بری

عاشق تو جا بذاری

من دلم خیلی می خواد

برام بهونه نیاری

من دلم خیلی می خواد

بهم بگی دوسم داری

عشق من عاشقتم

دوست دارم بی اندازه

دل من می خواد ازت

یه عشق تازه بسازه

عشق من از دل من

بگو خبر داری بگو

بگو که عاشقمی

تنهام نمی ذاری بگو

همیشه قایم می شی

می خوای که پیدات بکنم

بگو کی نوبت من

می شه تماشات بکنم؟

اگه حتی بگی نه

دوباره از سر می خوامت

هر چی ما جل می ریم

بیشتر و بیشتر می خوامت

بگو من چیکار کنم

بازم برای دیدنت

نمی دونم چی می شه

لحظه سر رسیدنت

 




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

هر چه زیبایی و خوبی که دلم تشنه اوست

مثل گل،صحبت دوست

مثل پرواز،کبوتر

کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر

این همه یک سو،یک سوی دگر

چهرۀ همچو گل تازۀ تو!

دوست دارم همه عالم لیک

هیچکس را نه به اندازۀ تو!




کلمات کليدي :دوست من




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/۱۳

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟

 سقراط به او گفت: "فردا به کنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم."

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.سقراط از او خواست که دنبالش به راه بیفتد.

جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به

زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.

جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.

مرد جوان آنقدر زیرآب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را

خلاصی بخشد. ‌ همین که به روی آب آمد، اولین کاری که کرد آن بود که

نفسی بس عمیق کشید و هوا را بهاعماق ریه‌اش فرو فرستاد. 

سقراط از او پرسید "زیرآب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."

سقراط گفت: "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را

مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛




کلمات کليدي :داستان کوتاه