نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸

 عشق دلیل میخواد؟


یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

...I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love u
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت کنی؟ نه!
من میخوام دلیلتو بگی

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان
، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه که نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you
"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you
"
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥

ولادت امام علی (ع)

میلاد مرتضی اسدالله حیدر است

جشن ولادت علی(ع) آن میر صفدر است

زوجی برای فاطمه حق آفریده است

این زادروز همسر زهرای اطهر است

با کوردل بگو، که بجز شیر حق علی (ع)

جای ولادتش حرم خاص داور است؟.

علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد

 و همگان را با انسانی آشنا کرد

که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت روز پدر مبارک . . .




کلمات کليدي :مناسبتها و کلمات کليدي :ولادت امام علی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/٢٤

از روی بد شانسی است یا خوش شانسی؟


در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !


روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .


پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه ها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))


نتیجه :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .  عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم لا تعلمون....
چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید
و در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمیدانید

 




کلمات کليدي :داستان کوتاه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٩

شب آرزوها

لیله الرغائب شب آرزوها شبی که آسمانش پر از برق ستارگان است. در آن شب هر دعایی ستاره ای خواهد شد و در پهنای آسمان خواهد نشست. بیا ستاره های هم را نظاره کنیم و بر هر کدام آمین بگوئیم.


 

در شب آرزو ها
آرزو دارم
آرزوی کسی باشم که آرزویش را دارم

اللهم عجل لولیک الفرج



کلمات کليدي :شب آرزوها




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٧

آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!




کلمات کليدي :آرزو و کلمات کليدي :ویکتورهوگو




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٤

                                              معامله

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود ...............




کلمات کليدي :داستان کوتاه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/۱۳

افسانه ی شکل گیری جنگل رقصان
 
عضویت در جذاب ترین گروه اینترنتی www.todaypix.ir

این جنگل خارق العاده یک پارک ملی است که در دریای بالتیک قرار دارد . این جنگل  یک پدیده طبیعی منحصر به فرد است. در این جنگل تنه درختان طوری در خود پیچیده اند که گویی در حال رقص اند. حتی بعضی از تنه ها به شکل حلقوی در خود پیچیده اند. مردم این منطقه باورهایی دارند. یکی از آنها این است که هر کس آرزویی بکند و از داخل یکی از این حلقه ها رد شود آرزویش برآورده می شود. باور دیگر می گوید این حلقه ها مرزهای حریم های دارای  انرژی مثبت و منفی هستند یعنی در یک سمت این حلقه ها انرژی مثبت در فضا جاریست و در سمت دیگر انرژی منفی و اگر شخصی از سمت دارای انرژی منفی وارد حلقه شده و از سمت دیگر خارج شود یک سال به عمرش اضافه می شود.
 
عضویت در جذاب ترین گروه اینترنتی www.todaypix.ir


علت اصلی  شکل گیری عجیب درختان این جنگل هنوز ناشناخته است اما فرضیه هایی در این زمینه وجود دارد مثل فشار باد، حشرات یا بیدهایی که به مدت 5 تا 20 سال شاخه های کوچک درختان را مورد حمله قرار داده اند،  جوانه های آسیب رسان و حتی جریان سرکش انرژی.
عضویت در جذاب ترین گروه اینترنتی www.todaypix.ir
 
افسانه شکل گیری جنگل رقصان
برای این شکل گیری عجیب درختان این منطقه افسانه ای وجود دارد . بارتی شاهزاده آلمانی که برای شکار به این منطقه آمده بود در حال تعقیب یک گوزن کوچک بود که آواز عجیبی شنید. او به محل صدا رفت و دختری را در حال نواختن چنگ دید. اسم این دخترمسیحی پرادیسلاوا بود.  شاهزاده به پرادیسلاوا پیشنهاد ازدواج داد ولی او پاسخ داد که فقط با یک مرد همکیش خود ازدواج می کند. بارتی هم پذیرفت که مسیحی شود به شرط اینکه دختر بتواند ثابت کند که خدای نامریی که به او اعتقاد دارد قدرتمندتر از درختان این ناحیه است. پرادیسلاوا شروع به نواختن کرد تمام پرندگان خاموش شدند و درختان شروع به رقصیدن کردند. در این هنگام شاهزاده بازوبندش را از دستش بیرون آورد و آن را به نامزدش داد. و بدینسان در سالهای دور در این منطقه جنگلی رقصان شکل گرفت.

عضویت در جذاب ترین گروه اینترنتی www.todaypix.ir

عضویت در جذاب ترین گروه اینترنتی www.todaypix.ir

در حقیقت این جنگل در سال 1961  برای حفاظت و جلوگیری از تخریب ویژگیهای منحصر به فرد  
Curonian Spit -زمین شنی که سطح آن پوشیده از لایه نازکی از خاک که در طول دهه ها شکل گرفته- ایجاد شده است.

عضویت      در جذاب ترین گروه اینترنتی www.todaypix.ir

عضویت در جذاب ترین گروه اینترنتی www.todaypix.ir

عضویت در جذاب    ترین    گروه    اینترنتی www.todaypix.ir

عضویت در جذاب ترین گروه اینترنتی www.todaypix.ir
عضویت در جذاب ترین گروه اینترنتی www.todaypix.ir

 




کلمات کليدي :جنگل رقصان




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٩

داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر!

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟
کورش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟!  کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوش‌شان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره‌اند مثل این می‌ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!




کلمات کليدي :داستان کوتاه و کلمات کليدي :کوروش کبیر




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢

ولادت حضرت فاطمه زهرا (س)

 

پاسبان حرم دل سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان بر همه زنان عالم تبریک می گوید . . .

تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
به مادرم...
که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.
تو بهترین گل، میان شهر گلهایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گوئیا مهتابی
مادر خوبم، روزت مبارک

 

 




کلمات کليدي :مناسبتها و کلمات کليدي :مادر