نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی


شبی است که «لیلة البراتش» خوانند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

 

شب قدر، شبی که باید به یاد روی محبوب عزیز، آن یار پنهان رخسار، با دردمندی‌های عاشقانه نالید و دیدار او را از خدای طلبید.

تقدیری سراسر خیر، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی، سعادت دنیا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.

 




کلمات کليدي :مناسبتها و کلمات کليدي :دعا




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳

منـــاجــات

 

خدای من

 

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که
پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام
برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام
لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که
تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام
لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

 

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید
عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا
باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا
همیشه شاد بود

.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟


گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو
هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست
از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟


گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی،
چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی
و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها
اینگونه شد تو صدایم کردی.

 

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟


گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای
تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من
می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار
اول شفایت می دادم.

 

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

 ...


گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت




کلمات کليدي :دعا




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢

دعای نیمه شب

وقتی دستهامو به سوی اسمون بردم بالا

وقتی تو تنهایی هام گفتم خدا خدا خدا

وقتی که کسی نبود اشکهامو مرهم بزاره

دست مهربونی که بگه خدا دوستت داره

یک امید نیمه جون توی دلم جوونه داشت

توی تاریکی شب دل منو تنها نگذاشت

یک امید نیمه جون بهم میگفت اهای گلم

نگو سخته زندگی نگو که کم تحملم!

وقتی من بودم وتنهایی واسمون شب

تو ی اسمونی که پراز ستاره لب به لب

حتی سهم من نبود یک تک ستاره غریب

من میموندم ودلم مثل همیشه بی نصیب

کسی امد ومنو کنار اسمون نشوند

نه که پشت پنجره منو تو کهکشون کشوند

گفت ببین نگو که من ستاره ندارم

همه ستاره هارا پیش چشمهات میگذارم

بگو واسه چی میخواهی ستاره چین بشی برام

من تورا مرسونم به اوج اوج خنده هام

کسی بود که اسمون حسودی میکرد به نگاهش

اونکه هرچی کفتره پر میکشید سمت صداش

کسی بود که بهتره نگم حسود قافیه

من میترسم بنویسم بگی بسه،کافیه!

کسی بود ،بین من وخدا بمونه تا ابد

هرجا هست پناه اون باشه دعای نیمه شب




کلمات کليدي :دعا




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۳/٢٩

سلام دوستای وبلاگی

امیدوارم همتون شاد باشید.

ولی من نیستم .

ازتون می خوام که برام دعا کنید.

ازین حال بیام بیرون

دلم بد جوری غم داره

محتاجم به دعاهاتون




کلمات کليدي :دعا