نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٦

یاد من باشد تنها هستم
دلم تنگ نیست
تنها منتظر بارانم
تا قطره هایش بهانه ایی باشند
برای نمناک بودن لحظه هایم
و اثباتی
بر بی گناهی چشمانم.....!
 

 


 
 
 
 
 
 
 
 
( زنده یاد خسرو شکیبایی )



کلمات کليدي :خسرو شکیبایی و کلمات کليدي :عاشقانه و کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پاسبان حرم دل




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٩

زندگی شاید آن‌روزی است که بچه‌ها‌یمان هر کدامشان به سرو سامان رسیده‌اند و

افتخار می‌کنیم که در زندگی چندین و چند ساله‌مان کمک بچه‌هایمان بوده‌ایم نه

بچه‌هایمان کمک ما. و اینک با تنها همدم زندگی‌مان در آینه زندگی مانند سر سفره عقد

فقط یکدیگر را می‌بینیم.

زندگی روزی است که به دنیا می‌آییم، همه شاد هستند و جشن و سرور به پا می‌کنند

و ما گریه می‌کنیم. روزی که می‌خواهیم از دنیا برویم این دفعه ما به آنها می‌خندیم و آنها

گریه می‌کنند.

و آخر اینکه، زندگی کردن شاید در ارتفاع زیستن یا که نه به امید نگاهی زیستن، یا که

نه برای رضای خدا زیستن است. شاید حرف‌هایی است که می‌زنیم ولی به آنها عمل

نمی‌کنیم.




کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥

 
گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

...گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...

گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنکه خواسته باشی!

پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است

اگر نماز میخوانی لازم است بعد از نمازت کمی فکر کنی،
ببینی که ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟!!

سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی که باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنکه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد!

یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنکه تصور می کردی خودت و عمرت ارزش دارد!!!



کلمات کليدي :عاشقانه و کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی و کلمات کليدي :پاسبان حرم دل




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳

 قسمتی از کتاب کاش حقیقت داشت__مارک لوی


تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب
برات باز می کنه و توش هشتادوشش هزاروچهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا
شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه
بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب
... دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی
باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی
حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟
او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا .....
«همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان. این حساب با ثانیه ها
پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتادوشش هزارو چهارصد ثانیه به ما
جایزه میدن و شب که می
خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه
هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو
می شه و هشتادوشش هزاروچهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو
فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون
اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می
کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. ازت
تمنا می کنم.»




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱

بنویسید به دیوار سکوت ، عشق سرمایه هر انسان است.
بنشانید به لب ، حرف قشنگ ، حرف بد وسوسه شیطان است.
و بدانید که فردا دیر است. و اگر غصه بیاید امروز، تا همیشه دلتان درگیر است.
پس بسازید رهی را که کنون ، تا ابد سوی صداقت برود ،
و بکارید به هر خانه گلی ، که فقط بوی محبت بدهد!



کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۳

 


دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،
فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه
امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد




آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.


سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.


در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.


گاهی لازم است کوتاه بیایی

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی

ولی با آگاهی و شناخت

وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/۱۳

هر اتفاق زندگی
مثله یکی از این بادکنکای رنگیه
ممکنه توی زندگیت
بادکنکای بدرنگی که دوسشون نداری هم زیاد داشته باشی
اما بادکنک برا ترکوندنه دیگه! ;)
...
همه ی اون بدرنگارو بترکون
و بعد
خوشرنگا و خوشگلاشو به هم ببندو
تو خیالت باهاشون برو به آسمون
مثله همه ی کارتونای بچه گیمون ...:)

حالا بیا بگردیم
دنبال رنگای قشنگ زندگی!
مثلا به نظر من
پیدا کردنه یه دوست خوب ، قرمزه
یا کنار خانواده بودن ، سبز
یا دیدن لبخند ناز یه کودک ، سفید
یا....

اصلا
بیا هیچ کدومو نترکونیم
بدرنگترین هم که باشن
میون این همه بادکنک خوشرنگ گم می شن!
عوضش شاید با وجودشون،
بالاتر رفتنمون تو آسمون راحت تر بشه!:)

همیشه قشنگی ها
خیلی بیشتر از زشتی هان

چشمای زیباتو عادت بده، به زیبا دیدن

....:)




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٤

 انتخاب با توست...


 

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود


مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت.
او را دید و متوجه حال
...پریشانش شد و کنارش نشست

مرد جوان بی اختیار گفت:

عجیب آشفته ام و همه

چیز در زندگی ام به هم ریخته است.
به شدت نیازمند آرامش هستم و

نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و
گفت:به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب

می سپارد وبا آن می رود

سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت

و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق

آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت

مرد سالخورده گفت:

این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست

بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد

اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را

نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست

او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان

دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت: پس حال که خودت انتخاب کردی

چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری

زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم

داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده

در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و

از مرد سالخورده پرسید:

شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را

انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟


پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق
رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام

و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد

از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم

من آرامش برگ را می پسندم


ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است

و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت


دوست من ....برگ یا سنگ بودن......

انتخاب با توست...



کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٤/۱۳

طبیعت حقیقی یک قلب

جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که حکایت از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب دست خط را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 50 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که "این فقط یک امتحان است !"طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٧

فصل

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی فرستاد که در فاصله ای دوراز خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنهاخواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند...

پسر اول گفت:  درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده...

پسر دوم گفت : نه !  درختی پوشیده از جوانه بود و پراز امید شکفتن ...

پسر سوم گفت: نه !!! درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطرآگین  و باشکوه ترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام ...

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها و پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد وگفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار ، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید!

مبادا بگذارید درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبینید ؛ در راه های سخت پایداری کنید ، لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند ...   


سخن روز :  آرام باش ، توکل کن،تفکر کن، آستین ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را میبینی که زودتر از تو دست به کار شده اند ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان کوتاه




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩

هر شخصی رو دوست داری این متن رو واسش بفرست !

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.   .......  بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن رو تحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.

 خدای عزیزم،

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه. خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

دوستت دارم دوست عزیزم !

از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه ! در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ... (نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ....... ... نه .... ... صرفاً  یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد  به این خاطر که الان توی دلت میگی :

خدایا توکل به تو 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٢

کدوم یکی

فکر می کنید شما کدوم یکی هستید ...؟ چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود :‌ _

همه کس ، _ یک کسی ، _ هر کسی ، _ هیچ کس . کار مهمی در پیش داشتند و

همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند . هر کسی می

توانست این کار را بکند ،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد . یک کسی عصبانی شد ، چرا

که این کار ، کار همه کس بود ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را

نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را

سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد .

خوب حالا شما کدومشون هستین ؟! .... تا حالا فکر کردین ؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٢

کفش

کوچیک که بودیم تنها کفشامون رو

اشتباه می پوشیدیم

اما حالا که بزرگ شدیم چی؟

تنها کار درستمون پوشیدن کفشامونه!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٢

ظرف

اگر فنجانی کوچک زیر باران نگاه دارید

به اندازه همان فنجان به شما باران می رسد

اگر کاسه بزرگی نگاه دارید

به همان اندازه در آن آب جمع می شود

چه ظرفی زیر باران رحمت الهی قرار داده اید؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٢

زندگی

آنکه می گوید زندگی گذشته است

مرده

آنهم که می گوید زندگی در راه است

باخته

زندگی اکنون است

همین لحظه زندگی  است




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٢

                                      ساختن

هر آنچه در طول سالیان ساخته ای

ممکن است فردی در یک لحظه ویران کند

باری تو همواره در حال ساختن باش

اگر اینگونه کنی به زودی

قصری از عشق بنا می کنی

که احدی توان ویران کردن آن را ندارد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥

آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا،


زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را،


یکی همچون نسیم دشت می گوید:


«کنارت هستم ای تنها»

و دل آرام می گیرد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥

دیشب من و خدا خلوتی داشتیم. من وآسمان دل تا سحرگاهان بر کویر دل باریدیم.

فریاد بی صدایم تا عرش می رفت. من اگر خطا کارم تو کرده ای من اگر بی دلم تو 

کرده ای . من اگر خود نیستم تو کرده ای.اگراسمی هست و تعلقی نیست تو کرده ای.

و در این حس غریب ، غریبانه به دنبال خویش می گشتم...

ولی باز ره نابرده به جا او را بر خویش خواندم باز خدا...

که ای خدا ! من که هستم

گاه لولی و مست ، گاه شکسته و تنها. گاه بی سامان و بی کس ، گاه پر کس و دربند

گاه جوان و برنا ، گاه پیرو خمیده. تو بگو من که هستم ، تو مرا آفریده ای

کاش برای تولدم تاریخی رقم نمی خورد!!!

قمار بی برنده ایست قمار زندگی،چه برنده ، چه بازنده ، از این قمار خسته ام .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥

                             عشق درهای زندانهای روح را باز می کند

"اگر یکدیگر را دوست بدارید از حواریون من خواهید بود."پروردگار عشق مطلق است و به اشاره ای پاسخ مان را می دهد. مهر "او" هم اینک در وجودم جریان یافته است و آرامش و صفای خداوندی هستی ام را در خود گرفته است و همه چیز بر وفق مراد است.عشق "او" روح وجانم را در بر می گیرد و شکوفان و بالنده می کند.عشق بیکران "او" در قلبم حک می شود و سراسر وجودم از آن نقش می گیرد.من عشق و محبت "او" را در افکار، کلام و گفتار و کردار خود متجلی می سازد. عشق تمام نیروها و قدرتهای درونی و صفات و محسنات و خصلتهای خدایی مرا هماهنگ و متعادل و همنوا می کند.عشق یعنی شادی و سرور،آرامش و صفا ، رهایی و آزادگی، نعمت و برکت ، تحسین و ستایش. عشق رهایی است.عشق درهای زندانها را باز می کند و همه در بندان و اسیران و زندانیان را آزاد می کند من پرتو عشق آسمانی خود را نثار همگان می سازم،زیرا هر کس را برخوردار از این عشق آسمانی می بینم و به الوهیت نفسانی دیگران درود می فرستم.می دانم و مطمئن هستم که مهر و عشق آفریدگارم مرا شفا می دهد.عشق یک اصل هدایت کننده در درون من است و در تجارب و مناسبات و روابط من کمال و اعتدال و صمیمیت و خوش آهنگی و نیکدلی به همراه می آورد که گفته اند:"کسی که با عشق همنشین شد،همسایه خدا شد،چون پروردگار با اوست."




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

در واقع خدا و عشق هم معنی هستند. زندگی با عشق همان زندگی با خداست.شناخت عشق،شناخت خداست.هیچ دلیلی برای وجود خداوند بجز عشق نیست،همچنین هیچ راهی برای پرستش او به غیر از عاشق شدن وجود ندارد.

و اما معبد عشق در دل همه وجود دارد.نیازی به ساختن این معبد نیست.مدتهاست که این معبد را فراموش کرده ایم و تنها باید آن را دوباره به یاد آوریم.تنها کاری که لازم است انجام دهیم این است که دوباره به دلهای خود بازگشت کنیم. 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :وین دایر




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

خدا،انسان و عشق

این است "امانتی"که بر دوش آدم،سنگینی می کند

و این است آن "پیمانی"

که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم

و "خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم

ما برای همین "هبوط" کردیم

 و این چنین است که به سوی او باز می گردیم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥

روزها می گذرد ثانیه ها با تیک تیکشان سپری شدن

زندگی را به گوش ما می رساند.

و جاده ها با مسافرانش گوش زدی به ما می دهد که همه ما روزی مسافر این قصه و حکایت هستیم.

و روزی از این جاده ها می گذریم  جاده های زندگی را به پایان    می رسانیم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 فرشتگان روزی از خداوند پرسیدند:

بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری

غم را دیگر چرا آفریدی؟

خداوند گفت: غم را به خاطر خودم آفریدم

چون این مخلوق من که خوب می شناسمش

تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 اگر  بپرسی :

به چه عشق می ورزی؟

می شنوی:زندگی!

اگر بپرسی:

از چه می ترسی؟

می شنوی:زندگی!

اگر بپرسی:

به چه می خندی؟

می شنوی:زندگی!

زندگی،دیوانه وارترین تجربه یی ست

که امکانش به ما داده شده!

فرصتی برای انسان شدن

و انسان ماندن!

 

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : زهرا حسین پور ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱

 آدمها مثل کتاب می مونن

از روی بعضی ها باید مشق نوشت...

از روی بعضی ها باید جریمه نوشت...

بعضی ها رو باید:

چند بار خوند تا معنیشونو فهمید...

و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت.




کلمات کليدي :متن ادبی