فقط تو میفهمی...

آن سویِ خانه با دست نوشتم
حرف مان یکی ست :

گفتم
ستاره ها می آیند برایِ یک شب

گفتی
ستاره ها می روند بعدِ از یک شب

آن سوتر نوشتم
دردمان یکی ست :

گفتم
چقدر دلم شکست وقتی به تماشایِ تو نشستم , ستاره ها رفتند

گفتی
در این شهر دلتنگی برایم تمامی ندارد
چه ستاره ها باشند چه نباشند , وقتی تو نیستی

گفتم
این درد را فقط عاشق میفهمد

گفتی
دل تنگی ام دشت را خشک میکند
برایم نقاشی کن

گفتم
از اینجا به بعد را تو باید به آغوشم بیایی
بی تو عجیب به تنگ آمده ام

گفتی
باور نمی کنم سروِ سرسختم

گفتم
تغییر یک روالِ عادی ست
نسیم آرام آرام از لایِ در عبور میکند

گفتی
چشم هایت را ببند این دل دادگی دیدن دارد

گفتم
تنها تو میدانی زنده ماندنِ بدونِ درد بی مفهوم است

گفتی
دل به روشنیِ فردا بده
نگاهم یک جریانِ تازه است
...........
دیشب دوباره خواب دیدم
ساعت دیواریِ زیرِ سقف آخرین حباب هایِ اکسیژن را می بلعد
آفتابِ دیدگانم , سردِ سرد میشود..........

( فقط تو میفهمی عشق همان طور که عزیز میکند . همان طور غریب هم میکند . آری فقط تو میفهمی )

/ 0 نظر / 6 بازدید