زندگی و مرگ

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟
غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید.

/ 1 نظر / 6 بازدید
حسن و بی تا

متن جالبيه. يه بخشي از كتاب هويت ميلان كوندا هست در مورد زندگي مرگ صحبت كرده. خيلي وقت پيش خوندم دقيق يادم نيست اما مي گه زندگاني كه مردگان خود را به خاك مي سپارند مرگ و نيستي را جشن نمي گيرند و غصه هاي خود را فراموش مي كنند. زندگي شاه واژه ايست در ميان كلمات دهان پر كن ديگري مثل اميد ، ماجرا ، آينده و ... به نظر من تنها چيزي كه مي تونه اين بيهودگي رو از بين ببره اميد به آينده و جوشش عشق كه وجود آدمي رو به حركت در مياره.