تو را روزی می خواهم که با دل بیایی
با تمام دل،
نه با رضایتی از آنکس که هست
بلکه با ضرورتی برای آنچه که هست

روزی که برایت هوا باشم
و ترس بی هوایی لحظه ای دورت نکند
نه نسیمی که فقط تابستانها دلتنگش شوی!

روزی که آفتابت باشم ،
از ترس تاریکی دستانم را رها نکنی
نه شمعی لرزان که گاه به گاه دست بگیری
سپس تمام نشده با یک فوت رهایم کنی!

صحبت یک عمر است ، دو زندگی و چندین دلواپسی!

/ 1 نظر / 15 بازدید
ملیکا

متن زیبایی بود عزیزم خوش حال میشم بهم سر بزنی [بغل]