مسامحه

 چه داستان عجیبی ست

اعتماد دو دوست

که بی معاشقه،عریان

به هم در آمیزند.

/ 3 نظر / 6 بازدید
آتی آسایش

من می خواهم یک کلمه راست بشنوم

ندا.ح

وقتی که باران فرو نشست وقتی که ابر دیدم تمام یکرنگی ها رنگین کمان شدند. در چله تیر شقاوت جز سینه ام سپری نداشت باران گرفته باران. هر از گاهی واسم آف بذار قربونت برم<ندا

ندا.ح

HOSSEINPOUR_N@YAHOO.COM